X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

شهاب ثاقب

وبلاگ شخصی شهاب دبیری نژاد

"این حرف‌ها برای من ارزشمند است"

گونه‌هایی که سرخ می‌شد

 

توضیح: دارم در این نوشته بلند بلند فکر می‌کنم. شاید ماحصل فکرهایم یک یادداشت تخیلی بی‌مزه از آب درآید. شاید هم تصویرسازی دست‌نیافتنی به نظر برسد. اما هر چه شد بدانید که آدم‌های درون آن عزیزاند حتی اگر در این عالم نادر باشند؛ اصلا شاید اینجا نباشند اما در اندیشه من جای‌شان محکم است.


آب گلویم را به سختی قورت می‌دهم، نزدیک می‌شوی، سلامت می‌دهم.

چند متری مانده که برسی می‌بینم اخم‌هایت را در هم می‌کشی که بگویی مثلا من جدی‌ام، پاسخ می‌دهی. مختصر و اندکی سرد.

در دلم ولوله می‌شود. یعنی چه اتفاقی افتاده؟ چه حرفی زده‌ام که ناراحتت کرده؟

به روی خودم نمی‌آورم. مسیر را با هم قدم می‌زنیم. به هر سختی هست تنوری روشن می‌کنم و یخ حرف زدنت آب می‌شود.

تو می‌گویی و من می‌گویم. از آن حرف‌ها که قرار نیست هر جایی و پیش هر کسی بزنیم. از زمین و زمان برایت گلایه می‌آورم. از جامعه سخن می‌گوییم. اسم می‌آورم. استدلال می‌کنم. آدم‌های محدودی را ستایش می‌کنم. می‌گویم برای چه کسانی دل‌نگرانم. چه خوب حرف‌هایم را می‌فهمی. چه خوب درکم می‌کنی.

یادم هست روز اولی که جرئت کردم از این دغدغه‌ها برایت بگویم، اول ساکت بودی و چقدر این سکوت مرا دلواپس کرده بود. آخر حرف‌هایم گفتی این روزها این حرف‌ها خریدار چندانی ندارد.

پاهایم سست شد. وای یعنی تو هم؟! چند ثانیه‌ای مکث کردی به چشمان بی‌رمقم نگاه انداختی؛ خیلی جدی به جلو نگاه کردی و گفتی ولی این حرف‌ها برای من ارزشمند است به شرطی که صرفا ادعایی شعارگونه نباشد.

عجب لحظه‌ای بود. از آن لحظات که در زندگی انسان به تعداد انگشتان دست پیش می‌آیند. کلمات به سختی می‌توانند حال مرا در آن لحظات شرح دهند. تو نفهمیدی ولی قطره‌ی اشکی از سر شور و شوق از چشمانم آمد؛ محکم جواب دادم من اهل عملم. ادعایی نمی‌کنم و قولی نمی‌دهم مادامی که توانایی انجام آن را در خود نبینم.

از آن‌هایی نبودی که بیجا حرف بزنی. دروغ بگویی یا حتی حرف‌هایت متناقض باشد. معتقد بودی کسی که فقط حرف می‌زند و فقط حرف می‌زند و فقط حرف می‌زند پوچ است. البته من این‌ها را مدتی بعد فهمیدم ولی از اول هم نشانه‌هایش نمایان بود.

وقتی گفتم اهل عملم برخوردت همدلانه بود. خوشبین به نظر می‌رسیدی. گفتی این ادعای بزرگی است ولی آدم‌های بزرگ از پسش برمی‌آیند. خوشبین بودی چون خودت این کار را کرده بودی. چون اطرافیانی داشتی که اینگونه بودند پس باور داشتی هنوز هم این آدم‌ها در روزگار ما پیدا می‌شوند.

هر چند سخن‌هایمان به درازا می‌کشید اما هیچگاه از مدار تعریف شده بیرون نمی‌رفت. اعتراف می‌کنم بهترین تبادل نظرهای اجتماعی و ادبی‌ام از آن روزها با تو رقم خورده است. حواسمان به زمان بود. در کل گفتگو چند باری چشمانت را می‌دیدم. اصلا هیچ می‌دانستی آن سرخ شدن‌های از سر نجابتت بهترین اتفاق دیدارهایمان بود؟ من آنقدر نگاهت نمی‌کردم و آنقدر بر سر این رفتارم پافشاری می‌کردم که بعدها گفتی کفرت در می‌آمده. آن خجالت‌های دخترانه‌ات و این نگاه نکردن‌های مردانه‌ام شاید نیمه‌های سیبی بودند که بعدها معلوم شد باید به هم پیوند بخورند.

از یک زمانی به بعد مصمم شدم بنویسم برایت. برایت نوشتم اما تا مدت‌ها فقط برایت نوشتم و خودم می‌خواندم. باور می‌کنی خواندن نوشته‌هایی که مخاطبش تو بودی برایم چقدر لذت‌بخش بود. می‌نوشتم و می‌خواندمشان. حتی کمی بعدتر به ذهنم رسید دوبله‌ی‌شان کنم و کردم. و آن دوبله‌های تاریخی، آن عاشقانه‌های سوزناک ...

وقتی کم کم همه چیز رسمی می‌شد اول یادداشت‌ها را ریز ریز برایت فرستادم. امان از آن فیدبک‌های تاریخی. وای از آن خوش‌آمدن‌هایت. تو اما زیرک بودی. بعدها معلوم شد انگار قلم تو هم برای من تراش خورده بود. یک بار جسارت کردم و یکی از آن دوبله‌ها را فرستادم. شبِ شیرینی بود. شیرین‌تر از همه دیدارهای حضوری‌مان.

 

حالا من و تو همدیگر را از بر شده‌ایم. از آن روزها خیلی گذشته، زندگی تلاطمات روزهای اول عاشقی‌اش را از دست داده. ثبات نسبی که خواسته هر دوی‌مان بود حاصل شده اما هنوز آن ذوق‌ها، آن فهمیدن‌ها و آن نگاه‌هایی که علیرغم اینکه گاهی از مدیوم متفاوتی صادر می‌شوند اما به نقطه مشترکی می‌رسند جاری است. ما یاد گرفته‌ایم عاشقی هنر می‌خواهد، تعهد دوجانبه می‌طلبد و فداکاری عشاق تضمینش می‌کند.

دروغ چرا از همان روز اول این‌ها را اندکی بلد بودیم و تو بیشتر از من. اصلا آن گونه‌هایت که گاهی سرخ می‌شد، آن اظهار نظرهای بدیعت که دل مرا جلا می‌داد، آن عذرخواهی‌های بجایت که اجازه نمی‌داد تیزی سوء تفاهمی از سخنانت بر دلم بنشیند دلیل این همه جنون من بود. دلیل آن همه پیگیری بود. روزگار آن روزها به ما سخت می‌گرفت؛ اصلا شاید هم همیشه به عشاق صادق سخت بگیرد اما من می‌دانستم که بر سر بزنگاه‌های دشوار، "من" انتخاب توام. پس چرا نباید بخاطرت به جنگ همه دنیا می‌رفتم؟!

تاریخ ارسال: جمعه 25 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 01:56 ق.ظ | نویسنده: شهاب | چاپ مطلب
نظرات (4)
دوشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1396 12:08 ق.ظ
REDAL
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چقدر از الآن برآی کسی که قرآره این نوشته ها برآی اون بآشه خوشحالم و بهش تبریک میگم به خاطر انتخاب درست و عاقلانه و حتما توام با عشقش(:
و چقدر به تو افتخار میکنم ای بزرگ قلب و بزرگ مرد
همیشه سبز و سرزنده و شآد
پاسخ:
خیلی ممنون :)
سه‌شنبه 14 فروردین‌ماه سال 1397 10:37 ب.ظ
ناشناس
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خیلی متن دلنشینی بود
پاسخ:
ممنون از اینکه خوندید
چهارشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1397 10:29 ب.ظ
...
امتیاز: 0 0
لینک نظر
و بازهم خوش بحال این معشوقه !!
دوشنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1397 03:16 ب.ظ
.
امتیاز: 0 0
لینک نظر
لطفا نوشتن این متن های خوب رو ادامه بدید. با کمی کار بیشتر و شخصیت پردازی، نوشته های فوق العاده ای میتونن بشن ...
پاسخ:
ممنون از حسن توجهتون
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد