X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

شهاب ثاقب

وبلاگ شخصی شهاب دبیری نژاد

تاریکیِ اینجا و کاری که از پسش برمی‌آیی ...

می‌دانم که از خاطرت نمی‌رود اما خواستم بنویسم که من هم سخت آن را به یاد دارم. همان شبی را می‌گویم که حسابی درگیر کارهایم بودم؛ پیامی رفت و برگشت. تو خواستی مرا ببینی و من از پشت میزم آمدم بیرون. هوا خوب بود.در آن شب بهاری نسیم خنکی می‌وزید و به گمانم عصرش باران دل‌پذیری زده بود. من در تاریکی ایستاده بودم و به وضوح زیبایی‌ات را می‌توانستم تجسم کنم. مثل همیشه تو عادت داشتی کم سخن بگویی و توپ حرف زدن در زمین من باشد. کمی حرف می‌زدم و سکوت می‌کردم. گاهی نگاهت می‌کردم و گاهی نگاهم را از تو می‌چرخاندم. فکر می‌کردم ریتم حرف زدن و سر چرخاندم باید اثرش را بر تو بگذارد. هنوز خوب به یاد دارم جمله آخرم این بود که تو می‌توانی مرا از تاریکی بیرون بیاوری. این را که گفتم انگار تمام حرف‌هایم را زده بودم. بعد با هم قدم زدیم و رفتیم زیر سقف. آنجا تو بودی و من احساست می‌کردم اما انگار آنقدر در روشنی انسان‌ساخت، چشم و گوش نامحرمان زیاد است که آن چنان که باید رخ نمی‌نمودی. تو تصمیمت را گرفته بودی که حرفی به من بزنی اما در قالب های مخصوص خودت. آن داستان تاریخی را برایم تعریف کردی. من نمی دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت. اما  این بار تصمیمم را گرفته بودم که حرف، حرفِ تو باشد. بی هیچ کم و کاست. قبلترها هم حرف تو بر کرسی می‌نشست اما بعد از کلی پیچ و خم هایی در کارها می‌انداختی و من آخرِ سر مجبور می‌شدم حرفت را گوش کنم. خلاصه آنکه حرفت را زدی. ابهام زیاد داشت ولی من برداشت خودم را داشتم. تو رفتی و من هر شب دوباره یک طرفه با تو سخن گفتم و برخی شب‌ها سخت احساست کردم. اینها را نوشتم که بگویم سرِ قولم بعد از آن داستانی که تعریف کردی هستم که اگر نبودم شاید اوضاع جور دیگری بود. سر وعده‌ام هستم و خب منتظر می‌مانم ببینم چه می شود. فقط قول بده باز هم با من حرف بزنی و باز هم از من قول بگیری و دوباره و چند باره برایم داستان تعریف کنی.  آن شب را تکرار کن حتی اگر من در تاریکی باشم و تو از نورهای ضعیف و بی رمق بدت بیاید. تکرارش کن نه یک بار بلکه صدبار و هزار بار که من سخت به سخن گفتن‌مان محتاجم.

تاریخ ارسال: شنبه 2 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 01:18 ق.ظ | نویسنده: شهاب | چاپ مطلب 2 نظر

آرامش یا (و) عشق؛ مسئله احتمالا همین است

می‌توان یادداشت‌های سوزناکی نوشت، عاشقانه‌های فوق‌العاده‌ای شنید و یا شعرهای و متن‌های زیبا و لطیفی خواند؛ مثلا محمد اصفهانی نازنین در یک جایی می‌خواند:

چشای تو نور کوچه باغ رازه / چشای من ظلمت شب نیازه / با هم دیگه راز ونیازی داشتیم / حکایت دور و درازی داشتیم/ الی آخر

یا خواننده گروه دال (Daal Band) در یکی از آهنگ‌های آلبوم گذر اردیبهشت‌شان که به نظرم آلبوم خوبی است می‌خواند:

ابر بی تاب بهارم روز و شب / با کویر افتاده کارم روز و شب / ... / من در این آشوب تنهایی مدام / روز و شب را می‌شمارم روز و شب

حالا بیایید از خودمان بپرسیم این عاشقانه‌ها اصل هستند یا نه؟

 واقعیت این است عاشقانه خواندن، نوشتن، سرودن، دیدن و ... اصل است. اما کِی؟ برای چه مخاطب خاصی؟ این سوالات به نظرم سنگین‌اند. بیش از حد هم سنگین‌اند. آدم‌های امروزی زمان زیادی از دوران جوانی‌شان را درکشاکش پاسخ به اینها می‌گذرانند. بگذارید خیلی پیچیده‌اش نکنیم هر چند پیچیده است واقعا.

اگر شما مثل من عقیده داشته باشید عشق زمینی وجود دارد و این لزوما در تضاد با عشق آسمانی نیست و اگر باز هم مثل من فکر کنید وصال این عشق باید در ازدواج مجسم شود، در گام بعدی کمی باید به ازدواج و عشق و رابطه این دو فکر کنید. اینکه مثلا برای ازدواج نیاز به عشق دارید؟ که من معتقدم حتما دارید اما این عشق کی ایجاد شود خوب است؟ شاید بخشی از جوابش  واضح باشد؛ این عشق باید بعد از ازدواج وجود داشته باشد و در تمامی سال‌های زندگی مشترک تداوم یابد اما وقتی می‌خواهید با طرف مقابل زندگی مشترک تشکیل دهید چطور؟ اختلاف نظرها در این زمینه، اینجاست که خودش را نشان می‌دهد.

برای جواب به این سوال بیایید کمی ماجرا را مهندسی معکوس کنیم یا به تعبیر دیگری شبیه‌سازی‌اش کنیم. ازدواج ذاتا برای آرامش ما انسان‌هاست. یعنی به نظر من کارکردِ ایجاد آرامش را اگر از ازدواج بگیریم کاملا از فایده و معنا خالی می‌شود. شما به هر شکلی که بخواهید زندگی کنید، جنگجو باشید، دوست داشته باشید  پر چالش زندگی کنید و یا برعکس طرفدار  زندگی بی دغدغه و کم استرسی باشید به هر حال باید مأمنی برای همه ناامنی‌های روانی زندگی‌تان داشته باشید، جایی که بیایید از نو زنده شوید، آرام شوید، انرژی بگیرید و بعد دوباره به جنگ با زمانه خودتان بروید. این آرامش در گرو فضایی است که در زندگی‌تان با همسرتان خواهید ساخت که این آرامش به رفتارهایتان بر می گردد و این رفتارها همه اجمالی هستند از تفصیل شخصیت، اخلاقیات،عقاید و ... آن فرد و شما. خب اگر این رفتارها توسط نخ تسبیحی به نام عشق دو همسر به هم متصل باشند بسیار شیرین و احتمالا تا حد زیادی آرامش بخش‌اند.

پس تا اینجا گفتیم آرامش اصل است و این آرامش به رفتارهایی برمی‌گردد که خود ناشی از ویژگی‌هایی در درون آن افراد است. یعنی هدف اولیه آرامش است که ذیل هدف ثانویه‌ای به نام عشق شکل می‌گیرد و احتمالا این دو، رابطه دو طرفه علت و معلولی دارند و هر یک، دیگری را تقویت می‌کنند.

پس آرامش و عشق در کنار هم زیبا هستند. اگر در دوره‌ی قبل از ازدواج هستیم باید سعی کنیم این دو را در کنار هم در طرف مقابل‌مان بیابیم و اگر قرار باشد یکی را بر دیگری ترجیح دهیم قطعا آرامش اهمیت بیشتری دارد چون وقتی دو نفر می‌توانند به هم آرامش دهند حتما آن اندازه مشترک هستند که بعد از شروع زندگی، رابطه‌ی عاشقانه‌ای با هم داشته باشند. حالا می‌توان با جرئت بیشتری گفت حتی اگر به هر دلیلی چند سالی در تنهایی نیمه آرام خودمان ماندیم  ارزش بیشتری دارد تا آرامش خودمان را وارد قمار عشقی کنیم وقتی شانس برنده شدن آن (آرامش) زیاد نیست یا حداقل زیاد به نظر نمی‌رسد. از آن سو اگر  پتانسیل آرامش یافتن با طرف مقابل را در او یافتیم باید برای بدست آوردنش خیلی تلاش کنیم، دعا کنیم و پا پس نکشیم.

زندگی‌تان پر از آرامش، پر از همراهان خوب، پر از یاد خدا باد.

در این روزها و شب ها دعایم کنید، دعایتان می‌کنم؛ حتما. 

مشتاقانه نظراتتان را خواهم خواند.


پی نوشت: این حرف‌هایی که نوشتم تراوشات ذهن خودم هست. خب طبیعتا بخشی شان حاصل مطالعه و زندگی در همین جامعه با همه زشتی‌ها و زیبایی‌هایش است. نه می‌توانم و نه اساسا ممکن است این حرفها را خیلی درست و بی عیب بدانم. معتقدم نظراتم می‌تواند به مرور زمان به کلی تغییر کند یا پخته‌تر شود. در این زمینه دو متن با عنوان یادداشت من در مورد ازدواج! و  تأملاتی درباره عشق را که سال ها قبل نوشتم بخوانید. فکر می‌کنم یافتن آثار پختگی در سیر این نوشته‌ها خیلی سخت نیست. اولی در 21 سالگی، دومی در 23 سالگی و این یکی در 26 سالگی نوشته شده است. هرچند اعتقادم به دو تای قبلی کمرنگ نشده ولی شاید اولویت‌ها اندکی تغییر کرده باشند.


برچسب‌ها: عشق، آرامش
تاریخ ارسال: شنبه 5 خرداد‌ماه سال 1397 ساعت 07:23 ق.ظ | نویسنده: شهاب | چاپ مطلب 1 نظر

بگو چه کنیم؟


برای خانه سوخته

باز

شاید بشود خانه‌ای بنا کرد

دل سوخته را بگو چه کنیم؟


آتش بدون دود- نادر ابراهیمی

برچسب‌ها: نادر ابراهیمی
تاریخ ارسال: دوشنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 06:19 ب.ظ | نویسنده: شهاب | چاپ مطلب 0 نظر

همینجایی که هستی مرکز دنیاست

صحبت از ایده‌ها و اهداف نیست که آن‌ها سر جایشان سخت خواستنی‌اند. سخن از اتفاقات خاص، آدم‌های خوب و دنیای بهتر نیست چون همیشه دوست داریم باشند. سخن از رویاهای بزرگ نیست که آن قسمت‌های غیرمادی‌اش گاهی چقدر مقدس‌اند. سخن از امروز است و حرف از زندگی ماست در این نقطه تعیین‌کننده. صحبت از زاویه نگاه ما به این روزهاست که خستگی دارد، ناامیدی دارد، فاز منفی دارد، آدم‌های نه چندان خواستنی دارد اما امید هم دارد. شور و نشاط هم دارد و همینطور جمع‌های پاک و پر تلاش هم دارد. دوستان فهیم و صادق دارد. کوه دارد، طبیعت و هنر دارد. عزیزانی دلسوز و دوست داشتنی دارد.

آری سخن از عزمی است که برای بهتر زندگی کردن داریم. برای شادتر زیستن، برای عمیق‌تر تحلیل کردن، سخت‌تر کار کردن، مهربانانه‌تر رفتار کردن و با بدخواهان قاطعانه‌تر مقابله کردن. سخن از تلاشی است که می‌کنیم تا آدم‌های بهتری باشیم. سعی‌ای که می‌کنیم تا داشته‌های ارزشمندمان را حفظ کنیم. خون دلی که می‌خوریم تا وفاداری، عشق و مهربانی را جذب کنیم. آری ما همینجا، در همین نقطه‌ای که هستیم، همین نقطه‌ای که حرکت کردن و سخت حرکت کردن و و مداوم حرکت کردن از آن آغاز می‌شود، تمرین می‌کنیم بفهمیم در مرکز دنیاییم. بفهمیم برنده‌ایم اگر دلمان به گوشه‌ی دیگر این دنیا نباشد و چشم‌مان پیش زرق و برق‌های موقت اینجا و آنجا دو دو نزند. آری برنده‌ایم و تنها و تنها برای این حرکت مداوم نیاز داریم به عطر گل‌ها را همیشه بوییدن، به مرور شعر شعرای خوش‌ذوق و متن نویسندگان متعهد، به دوره کردن عشقی سراسر پاک، به محبت کردن و مهر و وفا دیدن. ما این حرکت را دوباره و چند باره آغاز می‌کنیم. ما متوقف نمی‌شویم...


پی‌نوشت: همراهی شما در این وبلاگ و بازدیدهایتان برایم بسیار ارزشمند است. نظرات مثبت شما برای هر مطلب مرا ترغیب خواهد کرد به نوشتن متن‌هایی شبیه به آن.

برچسب‌ها: مرکز دنیا
تاریخ ارسال: شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 11:55 ق.ظ | نویسنده: شهاب | چاپ مطلب 0 نظر

سال جدید و ذوق‌هایی که باید برایش داشت

ما نیاز به چشمانی پر از ذوق داریم

 

سال جدید آغاز شده و همه ما برای امسال برنامه‌هایی داریم. ما برای تحول در کارهای‌مان و در مسائل مختلف زندگی شخصی، کاری و تحصیلی نیاز به انگیزه‌هایی قوی داریم. احتمالا ایجاد انگیزه در خودمان هم به تنهایی کافی نیست. در دانشگاه نیاز داریم استاد راهنما و همکاران پژوهشی‌مان برای موفقیت و پیشرفت برنامه‌های علمی و پژوهشی انگیزه‌های زیادی داشته باشند و طبعا ما را در این مسیر همراهی کنند. در محل کار نیازمند همکارانی هستیم که برای هدف مشترک‌مان دلسوز باشند و اصطلاحا چشمان‌شان برای رسیدن به آن اهداف برق بزند. در زندگی شخصی هم همینطور است. انسان نیاز دارد با افراد نزدیک زندگی‌اش بیشتر محبت کردن و عشق ورزیدن را تمرین کند و مصمم باشد زندگی بهتری را در کنار آنها بسازد و تجربه کند. این موضوع برای جمع‌های دوستانه نیز صادق است. خوب است برای با کیفیت زیستن دوستان‌مان دلسوز باشیم و برای کمک به آنها انگیزه داشته باشیم چون همین اتفاقات است که حالمان را خوب می‌کند. این نگاه را به مسائل اجتماعی و برای مردمان شهر و کشور و دنیای‌مان هم می‌توان تعمیم داد؛ دل‌مان برای مردم بتپد و مصمم باشیم کاری هر چند ناچیز در حد توان‌مان برای‌شان انجام دهیم.

خلاصه اینکه امسال را برای اولین بار در زندگی‌ام، سال «برق زدن چشم‌ها» می‌نامم. با یاری خدا، ذوق ایجاد شده ناشی از انگیزه‌های متعالی حتی در کنار زمین خوردن‌ها و شکست‌های احتمالی، ما را به سر منزل مقصود خواهد رساند. سعی کنیم در صورت امکان آدم‌های اطراف‌مان را که بدبین و بی‌انگیزه‌اند، با خودمان همراه کنیم و به بهترین شیوه ممکن ویروس ناامیدی، تنبلی، بدبینی و سوء ظن را از زندگی‌مان دور کنیم.

چند روز دیگر از نظر تقویمی یک سال بزرگتر می‌شوم. ضرورت داشتن صبر، با انگیزه ماندن و قدرشناسی نسبت به داشته‌های زندگی‌ام در سالی که گذشت بیشتر برایم مشخص شد. اتفاقات بسیار خوب و شیرینی رخ داد و البته در کنارش تلخی‌هایی نیز هم در زندگی شخصی و هم در اوضاع مملکت بوجود آمد. سال جدید به امید خدا سال خوبی خواهد بود. سال خوب یعنی برای اهداف متعالی زندگی‌مان تلاش کنیم و مطابق اصول و عقایدمان و بدون توجه به خوشامد انسان‌ها و رخدادهای پیش روی‌مان زندگی کنیم و بر رسیدن به اهدافی که دائم از دریچه عقل و منطق‌مان بازبینی می‌شوند پافشاری نماییم حتی اگر گاهی مجبور شویم راه جدیدی برای رسیدن به آنها انتخاب کنیم. سعی کنیم فراموش نکنیم با خدا ماندن بزرگترین خوشبختی ما می‌تواند باشد که امیدوارم در عالی‌ترین سطح برای‌مان رخ دهد.

 

سال خوبی داشته باشید ...

 

تاریخ ارسال: جمعه 10 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 01:07 ق.ظ | نویسنده: شهاب | چاپ مطلب 0 نظر

"این حرف‌ها برای من ارزشمند است"

گونه‌هایی که سرخ می‌شد

 

توضیح: دارم در این نوشته بلند بلند فکر می‌کنم. شاید ماحصل فکرهایم یک یادداشت تخیلی بی‌مزه از آب درآید. شاید هم تصویرسازی دست‌نیافتنی به نظر برسد. اما هر چه شد بدانید که آدم‌های درون آن عزیزاند حتی اگر در این عالم نادر باشند؛ اصلا شاید اینجا نباشند اما در اندیشه من جای‌شان محکم است.


آب گلویم را به سختی قورت می‌دهم، نزدیک می‌شوی، سلامت می‌دهم.

چند متری مانده که برسی می‌بینم اخم‌هایت را در هم می‌کشی که بگویی مثلا من جدی‌ام، پاسخ می‌دهی. مختصر و اندکی سرد.

در دلم ولوله می‌شود. یعنی چه اتفاقی افتاده؟ چه حرفی زده‌ام که ناراحتت کرده؟

به روی خودم نمی‌آورم. مسیر را با هم قدم می‌زنیم. به هر سختی هست تنوری روشن می‌کنم و یخ حرف زدنت آب می‌شود.

تو می‌گویی و من می‌گویم. از آن حرف‌ها که قرار نیست هر جایی و پیش هر کسی بزنیم. از زمین و زمان برایت گلایه می‌آورم. از جامعه سخن می‌گوییم. اسم می‌آورم. استدلال می‌کنم. آدم‌های محدودی را ستایش می‌کنم. می‌گویم برای چه کسانی دل‌نگرانم. چه خوب حرف‌هایم را می‌فهمی. چه خوب درکم می‌کنی.

یادم هست روز اولی که جرئت کردم از این دغدغه‌ها برایت بگویم، اول ساکت بودی و چقدر این سکوت مرا دلواپس کرده بود. آخر حرف‌هایم گفتی این روزها این حرف‌ها خریدار چندانی ندارد.

پاهایم سست شد. وای یعنی تو هم؟! چند ثانیه‌ای مکث کردی به چشمان بی‌رمقم نگاه انداختی؛ خیلی جدی به جلو نگاه کردی و گفتی ولی این حرف‌ها برای من ارزشمند است به شرطی که صرفا ادعایی شعارگونه نباشد.

عجب لحظه‌ای بود. از آن لحظات که در زندگی انسان به تعداد انگشتان دست پیش می‌آیند. کلمات به سختی می‌توانند حال مرا در آن لحظات شرح دهند. تو نفهمیدی ولی قطره‌ی اشکی از سر شور و شوق از چشمانم آمد؛ محکم جواب دادم من اهل عملم. ادعایی نمی‌کنم و قولی نمی‌دهم مادامی که توانایی انجام آن را در خود نبینم.

از آن‌هایی نبودی که بیجا حرف بزنی. دروغ بگویی یا حتی حرف‌هایت متناقض باشد. معتقد بودی کسی که فقط حرف می‌زند و فقط حرف می‌زند و فقط حرف می‌زند پوچ است. البته من این‌ها را مدتی بعد فهمیدم ولی از اول هم نشانه‌هایش نمایان بود.

وقتی گفتم اهل عملم برخوردت همدلانه بود. خوشبین به نظر می‌رسیدی. گفتی این ادعای بزرگی است ولی آدم‌های بزرگ از پسش برمی‌آیند. خوشبین بودی چون خودت این کار را کرده بودی. چون اطرافیانی داشتی که اینگونه بودند پس باور داشتی هنوز هم این آدم‌ها در روزگار ما پیدا می‌شوند.

هر چند سخن‌هایمان به درازا می‌کشید اما هیچگاه از مدار تعریف شده بیرون نمی‌رفت. اعتراف می‌کنم بهترین تبادل نظرهای اجتماعی و ادبی‌ام از آن روزها با تو رقم خورده است. حواسمان به زمان بود. در کل گفتگو چند باری چشمانت را می‌دیدم. اصلا هیچ می‌دانستی آن سرخ شدن‌های از سر نجابتت بهترین اتفاق دیدارهایمان بود؟ من آنقدر نگاهت نمی‌کردم و آنقدر بر سر این رفتارم پافشاری می‌کردم که بعدها گفتی کفرت در می‌آمده. آن خجالت‌های دخترانه‌ات و این نگاه نکردن‌های مردانه‌ام شاید نیمه‌های سیبی بودند که بعدها معلوم شد باید به هم پیوند بخورند.

از یک زمانی به بعد مصمم شدم بنویسم برایت. برایت نوشتم اما تا مدت‌ها فقط برایت نوشتم و خودم می‌خواندم. باور می‌کنی خواندن نوشته‌هایی که مخاطبش تو بودی برایم چقدر لذت‌بخش بود. می‌نوشتم و می‌خواندمشان. حتی کمی بعدتر به ذهنم رسید دوبله‌ی‌شان کنم و کردم. و آن دوبله‌های تاریخی، آن عاشقانه‌های سوزناک ...

وقتی کم کم همه چیز رسمی می‌شد اول یادداشت‌ها را ریز ریز برایت فرستادم. امان از آن فیدبک‌های تاریخی. وای از آن خوش‌آمدن‌هایت. تو اما زیرک بودی. بعدها معلوم شد انگار قلم تو هم برای من تراش خورده بود. یک بار جسارت کردم و یکی از آن دوبله‌ها را فرستادم. شبِ شیرینی بود. شیرین‌تر از همه دیدارهای حضوری‌مان.

 

حالا من و تو همدیگر را از بر شده‌ایم. از آن روزها خیلی گذشته، زندگی تلاطمات روزهای اول عاشقی‌اش را از دست داده. ثبات نسبی که خواسته هر دوی‌مان بود حاصل شده اما هنوز آن ذوق‌ها، آن فهمیدن‌ها و آن نگاه‌هایی که علیرغم اینکه گاهی از مدیوم متفاوتی صادر می‌شوند اما به نقطه مشترکی می‌رسند جاری است. ما یاد گرفته‌ایم عاشقی هنر می‌خواهد، تعهد دوجانبه می‌طلبد و فداکاری عشاق تضمینش می‌کند.

دروغ چرا از همان روز اول این‌ها را اندکی بلد بودیم و تو بیشتر از من. اصلا آن گونه‌هایت که گاهی سرخ می‌شد، آن اظهار نظرهای بدیعت که دل مرا جلا می‌داد، آن عذرخواهی‌های بجایت که اجازه نمی‌داد تیزی سوء تفاهمی از سخنانت بر دلم بنشیند دلیل این همه جنون من بود. دلیل آن همه پیگیری بود. روزگار آن روزها به ما سخت می‌گرفت؛ اصلا شاید هم همیشه به عشاق صادق سخت بگیرد اما من می‌دانستم که بر سر بزنگاه‌های دشوار، "من" انتخاب توام. پس چرا نباید بخاطرت به جنگ همه دنیا می‌رفتم؟!

تاریخ ارسال: جمعه 25 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 01:56 ق.ظ | نویسنده: شهاب | چاپ مطلب 4 نظر

از خودمان محافظت کنیم

فراموش نکنیم تا فراموش نکرده‌ایم


انسان فراموش‌کار است. گاهی گذشت زمان موجب از یاد رفتن برخی رخدادها می‌شود. این موضوع بد نیست و گاهی حیات بخش هم هست و موجب می‌شود بتوان راحت‌تر زندگی کرد. اما گاهی فراموش کردن را باید اولویت‌گذاری کرد. برخی خاطرات و بی‌وفایی‌ها و حتی لحظات و شب‌های سخت، برخی حرف‌های بسیار گزنده و جفاهایی که به انسان شده را نباید فراموش کرد. آن‌ها را باید از یاد نبرد تا روزی که به طور کلی رهایی حاصل شود. باید آنها را در دل نگه داشت، با خود مرور کرد و گه‌گداری تلخی‌های گزنده‌اش را زیر زبان آورد. همه این‌ها را باید انجام دهیم تا نیاید روزی که به خودمان خیانت کنیم. باید از قلب‌های پاک‌مان این گوهرهای ناب محافظت کنیم. برای زمان خودش، برای گوهرشناسان این روزگار. برای آنان که قدرمان را می‌دانند... پس بیایید از آن دسته فراموش‌کاران احمقی که خودشان را ناخواسته نادیده می‌گیرند نباشیم. قدردان‌ها، با معرفت‌ها و با وفاها اینگونه در عالم جذب می‌شوند.


پ ن: قطعه بی کلام "پرواز" را از لینک‌های روزانه بشنوید؛ اثر فوق‌العاده استاد حسین علیزاده. به امید روزهای رهایی و پروازمان ...

تاریخ ارسال: شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 07:08 ق.ظ | نویسنده: شهاب | چاپ مطلب 0 نظر
( تعداد کل: 53 )
   1      2     3     4     5      ...      8   >>
صفحات