X
تبلیغات
رایتل

شهاب ثاقب

وبلاگ شخصی شهاب دبیری نژاد

همینجایی که هستی مرکز دنیاست

صحبت از ایده‌ها و اهداف نیست که آن‌ها سر جایشان سخت خواستنی‌اند. سخن از اتفاقات خاص، آدم‌های خوب و دنیای بهتر نیست چون همیشه دوست داریم باشند. سخن از رویاهای بزرگ نیست که آن قسمت‌های غیرمادی‌اش گاهی چقدر مقدس‌اند. سخن از امروز است و حرف از زندگی ماست در این نقطه تعیین‌کننده. صحبت از زاویه نگاه ما به این روزهاست که خستگی دارد، ناامیدی دارد، فاز منفی دارد، آدم‌های نه چندان خواستنی دارد اما امید هم دارد. شور و نشاط هم دارد و همینطور جمع‌های پاک و پر تلاش هم دارد. دوستان فهیم و صادق دارد. کوه دارد، طبیعت و هنر دارد. عزیزانی دلسوز و دوست داشتنی دارد.

آری سخن از عزمی است که برای بهتر زندگی کردن داریم. برای شادتر زیستن، برای عمیق‌تر تحلیل کردن، سخت‌تر کار کردن، مهربانانه‌تر رفتار کردن و با بدخواهان قاطعانه‌تر مقابله کردن. سخن از تلاشی است که می‌کنیم تا آدم‌های بهتری باشیم. سعی‌ای که می‌کنیم تا داشته‌های ارزشمندمان را حفظ کنیم. خون دلی که می‌خوریم تا وفاداری، عشق و مهربانی را جذب کنیم. آری ما همینجا، در همین نقطه‌ای که هستیم، همین نقطه‌ای که حرکت کردن و سخت حرکت کردن و و مداوم حرکت کردن از آن آغاز می‌شود، تمرین می‌کنیم بفهمیم در مرکز دنیاییم. بفهمیم برنده‌ایم اگر دلمان به گوشه‌ی دیگر این دنیا نباشد و چشم‌مان پیش زرق و برق‌های موقت اینجا و آنجا دو دو نزند. آری برنده‌ایم و تنها و تنها برای این حرکت مداوم نیاز داریم به عطر گل‌ها را همیشه بوییدن، به مرور شعر شعرای خوش‌ذوق و متن نویسندگان متعهد، به دوره کردن عشقی سراسر پاک، به محبت کردن و مهر و وفا دیدن. ما این حرکت را دوباره و چند باره آغاز می‌کنیم. ما متوقف نمی‌شویم...


پی‌نوشت: همراهی شما در این وبلاگ و بازدیدهایتان برایم بسیار ارزشمند است. نظرات مثبت شما برای هر مطلب مرا ترغیب خواهد کرد به نوشتن متن‌هایی شبیه به آن.

برچسب‌ها: مرکز دنیا
تاریخ ارسال: شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 11:55 ق.ظ | نویسنده: شهاب | چاپ مطلب 0 نظر

سال جدید و ذوق‌هایی که باید برایش داشت

ما نیاز به چشمانی پر از ذوق داریم

 

سال جدید آغاز شده و همه ما برای امسال برنامه‌هایی داریم. ما برای تحول در کارهای‌مان و در مسائل مختلف زندگی شخصی، کاری و تحصیلی نیاز به انگیزه‌هایی قوی داریم. احتمالا ایجاد انگیزه در خودمان هم به تنهایی کافی نیست. در دانشگاه نیاز داریم استاد راهنما و همکاران پژوهشی‌مان برای موفقیت و پیشرفت برنامه‌های علمی و پژوهشی انگیزه‌های زیادی داشته باشند و طبعا ما را در این مسیر همراهی کنند. در محل کار نیازمند همکارانی هستیم که برای هدف مشترک‌مان دلسوز باشند و اصطلاحا چشمان‌شان برای رسیدن به آن اهداف برق بزند. در زندگی شخصی هم همینطور است. انسان نیاز دارد با افراد نزدیک زندگی‌اش بیشتر محبت کردن و عشق ورزیدن را تمرین کند و مصمم باشد زندگی بهتری را در کنار آنها بسازد و تجربه کند. این موضوع برای جمع‌های دوستانه نیز صادق است. خوب است برای با کیفیت زیستن دوستان‌مان دلسوز باشیم و برای کمک به آنها انگیزه داشته باشیم چون همین اتفاقات است که حالمان را خوب می‌کند. این نگاه را به مسائل اجتماعی و برای مردمان شهر و کشور و دنیای‌مان هم می‌توان تعمیم داد؛ دل‌مان برای مردم بتپد و مصمم باشیم کاری هر چند ناچیز در حد توان‌مان برای‌شان انجام دهیم.

خلاصه اینکه امسال را برای اولین بار در زندگی‌ام، سال «برق زدن چشم‌ها» می‌نامم. با یاری خدا، ذوق ایجاد شده ناشی از انگیزه‌های متعالی حتی در کنار زمین خوردن‌ها و شکست‌های احتمالی، ما را به سر منزل مقصود خواهد رساند. سعی کنیم در صورت امکان آدم‌های اطراف‌مان را که بدبین و بی‌انگیزه‌اند، با خودمان همراه کنیم و به بهترین شیوه ممکن ویروس ناامیدی، تنبلی، بدبینی و سوء ظن را از زندگی‌مان دور کنیم.

چند روز دیگر از نظر تقویمی یک سال بزرگتر می‌شوم. ضرورت داشتن صبر، با انگیزه ماندن و قدرشناسی نسبت به داشته‌های زندگی‌ام در سالی که گذشت بیشتر برایم مشخص شد. اتفاقات بسیار خوب و شیرینی رخ داد و البته در کنارش تلخی‌هایی نیز هم در زندگی شخصی و هم در اوضاع مملکت بوجود آمد. سال جدید به امید خدا سال خوبی خواهد بود. سال خوب یعنی برای اهداف متعالی زندگی‌مان تلاش کنیم و مطابق اصول و عقایدمان و بدون توجه به خوشامد انسان‌ها و رخدادهای پیش روی‌مان زندگی کنیم و بر رسیدن به اهدافی که دائم از دریچه عقل و منطق‌مان بازبینی می‌شوند پافشاری نماییم حتی اگر گاهی مجبور شویم راه جدیدی برای رسیدن به آنها انتخاب کنیم. سعی کنیم فراموش نکنیم با خدا ماندن بزرگترین خوشبختی ما می‌تواند باشد که امیدوارم در عالی‌ترین سطح برای‌مان رخ دهد.

 

سال خوبی داشته باشید ...

 

تاریخ ارسال: جمعه 10 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 01:07 ق.ظ | نویسنده: شهاب | چاپ مطلب 0 نظر

"این حرف‌ها برای من ارزشمند است"

گونه‌هایی که سرخ می‌شد

 

توضیح: دارم در این نوشته بلند بلند فکر می‌کنم. شاید ماحصل فکرهایم یک یادداشت تخیلی بی‌مزه از آب درآید. شاید هم تصویرسازی دست‌نیافتنی به نظر برسد. اما هر چه شد بدانید که آدم‌های درون آن عزیزاند حتی اگر در این عالم نادر باشند؛ اصلا شاید اینجا نباشند اما در اندیشه من جای‌شان محکم است.


آب گلویم را به سختی قورت می‌دهم، نزدیک می‌شوی، سلامت می‌دهم.

چند متری مانده که برسی می‌بینم اخم‌هایت را در هم می‌کشی که بگویی مثلا من جدی‌ام، پاسخ می‌دهی. مختصر و اندکی سرد.

در دلم ولوله می‌شود. یعنی چه اتفاقی افتاده؟ چه حرفی زده‌ام که ناراحتت کرده؟

به روی خودم نمی‌آورم. مسیر را با هم قدم می‌زنیم. به هر سختی هست تنوری روشن می‌کنم و یخ حرف زدنت آب می‌شود.

تو می‌گویی و من می‌گویم. از آن حرف‌ها که قرار نیست هر جایی و پیش هر کسی بزنیم. از زمین و زمان برایت گلایه می‌آورم. از جامعه سخن می‌گوییم. اسم می‌آورم. استدلال می‌کنم. آدم‌های محدودی را ستایش می‌کنم. می‌گویم برای چه کسانی دل‌نگرانم. چه خوب حرف‌هایم را می‌فهمی. چه خوب درکم می‌کنی.

یادم هست روز اولی که جرئت کردم از این دغدغه‌ها برایت بگویم، اول ساکت بودی و چقدر این سکوت مرا دلواپس کرده بود. آخر حرف‌هایم گفتی این روزها این حرف‌ها خریدار چندانی ندارد.

پاهایم سست شد. وای یعنی تو هم؟! چند ثانیه‌ای مکث کردی به چشمان بی‌رمقم نگاه انداختی؛ خیلی جدی به جلو نگاه کردی و گفتی ولی این حرف‌ها برای من ارزشمند است به شرطی که صرفا ادعایی شعارگونه نباشد.

عجب لحظه‌ای بود. از آن لحظات که در زندگی انسان به تعداد انگشتان دست پیش می‌آیند. کلمات به سختی می‌توانند حال مرا در آن لحظات شرح دهند. تو نفهمیدی ولی قطره‌ی اشکی از سر شور و شوق از چشمانم آمد؛ محکم جواب دادم من اهل عملم. ادعایی نمی‌کنم و قولی نمی‌دهم مادامی که توانایی انجام آن را در خود نبینم.

از آن‌هایی نبودی که بیجا حرف بزنی. دروغ بگویی یا حتی حرف‌هایت متناقض باشد. معتقد بودی کسی که فقط حرف می‌زند و فقط حرف می‌زند و فقط حرف می‌زند پوچ است. البته من این‌ها را مدتی بعد فهمیدم ولی از اول هم نشانه‌هایش نمایان بود.

وقتی گفتم اهل عملم برخوردت همدلانه بود. خوشبین به نظر می‌رسیدی. گفتی این ادعای بزرگی است ولی آدم‌های بزرگ از پسش برمی‌آیند. خوشبین بودی چون خودت این کار را کرده بودی. چون اطرافیانی داشتی که اینگونه بودند پس باور داشتی هنوز هم این آدم‌ها در روزگار ما پیدا می‌شوند.

هر چند سخن‌هایمان به درازا می‌کشید اما هیچگاه از مدار تعریف شده بیرون نمی‌رفت. اعتراف می‌کنم بهترین تبادل نظرهای اجتماعی و ادبی‌ام از آن روزها با تو رقم خورده است. حواسمان به زمان بود. در کل گفتگو چند باری چشمانت را می‌دیدم. اصلا هیچ می‌دانستی آن سرخ شدن‌های از سر نجابتت بهترین اتفاق دیدارهایمان بود؟ من آنقدر نگاهت نمی‌کردم و آنقدر بر سر این رفتارم پافشاری می‌کردم که بعدها گفتی کفرت در می‌آمده. آن خجالت‌های دخترانه‌ات و این نگاه نکردن‌های مردانه‌ام شاید نیمه‌های سیبی بودند که بعدها معلوم شد باید به هم پیوند بخورند.

از یک زمانی به بعد مصمم شدم بنویسم برایت. برایت نوشتم اما تا مدت‌ها فقط برایت نوشتم و خودم می‌خواندم. باور می‌کنی خواندن نوشته‌هایی که مخاطبش تو بودی برایم چقدر لذت‌بخش بود. می‌نوشتم و می‌خواندمشان. حتی کمی بعدتر به ذهنم رسید دوبله‌ی‌شان کنم و کردم. و آن دوبله‌های تاریخی، آن عاشقانه‌های سوزناک ...

وقتی کم کم همه چیز رسمی می‌شد اول یادداشت‌ها را ریز ریز برایت فرستادم. امان از آن فیدبک‌های تاریخی. وای از آن خوش‌آمدن‌هایت. تو اما زیرک بودی. بعدها معلوم شد انگار قلم تو هم برای من تراش خورده بود. یک بار جسارت کردم و یکی از آن دوبله‌ها را فرستادم. شبِ شیرینی بود. شیرین‌تر از همه دیدارهای حضوری‌مان.

 

حالا من و تو همدیگر را از بر شده‌ایم. از آن روزها خیلی گذشته، زندگی تلاطمات روزهای اول عاشقی‌اش را از دست داده. ثبات نسبی که خواسته هر دوی‌مان بود حاصل شده اما هنوز آن ذوق‌ها، آن فهمیدن‌ها و آن نگاه‌هایی که علیرغم اینکه گاهی از مدیوم متفاوتی صادر می‌شوند اما به نقطه مشترکی می‌رسند جاری است. ما یاد گرفته‌ایم عاشقی هنر می‌خواهد، تعهد دوجانبه می‌طلبد و فداکاری عشاق تضمینش می‌کند.

دروغ چرا از همان روز اول این‌ها را اندکی بلد بودیم و تو بیشتر از من. اصلا آن گونه‌هایت که گاهی سرخ می‌شد، آن اظهار نظرهای بدیعت که دل مرا جلا می‌داد، آن عذرخواهی‌های بجایت که اجازه نمی‌داد تیزی سوء تفاهمی از سخنانت بر دلم بنشیند دلیل این همه جنون من بود. دلیل آن همه پیگیری بود. روزگار آن روزها به ما سخت می‌گرفت؛ اصلا شاید هم همیشه به عشاق صادق سخت بگیرد اما من می‌دانستم که بر سر بزنگاه‌های دشوار، "من" انتخاب توام. پس چرا نباید بخاطرت به جنگ همه دنیا می‌رفتم؟!

تاریخ ارسال: جمعه 25 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 01:56 ق.ظ | نویسنده: شهاب | چاپ مطلب 3 نظر

از خودمان محافظت کنیم

فراموش نکنیم تا فراموش نکرده‌ایم


انسان فراموش‌کار است. گاهی گذشت زمان موجب از یاد رفتن برخی رخدادها می‌شود. این موضوع بد نیست و گاهی حیات بخش هم هست و موجب می‌شود بتوان راحت‌تر زندگی کرد. اما گاهی فراموش کردن را باید اولویت‌گذاری کرد. برخی خاطرات و بی‌وفایی‌ها و حتی لحظات و شب‌های سخت، برخی حرف‌های بسیار گزنده و جفاهایی که به انسان شده را نباید فراموش کرد. آن‌ها را باید از یاد نبرد تا روزی که به طور کلی رهایی حاصل شود. باید آنها را در دل نگه داشت، با خود مرور کرد و گه‌گداری تلخی‌های گزنده‌اش را زیر زبان آورد. همه این‌ها را باید انجام دهیم تا نیاید روزی که به خودمان خیانت کنیم. باید از قلب‌های پاک‌مان این گوهرهای ناب محافظت کنیم. برای زمان خودش، برای گوهرشناسان این روزگار. برای آنان که قدرمان را می‌دانند... پس بیایید از آن دسته فراموش‌کاران احمقی که خودشان را ناخواسته نادیده می‌گیرند نباشیم. قدردان‌ها، با معرفت‌ها و با وفاها اینگونه در عالم جذب می‌شوند.


پ ن: قطعه بی کلام "پرواز" را از لینک‌های روزانه بشنوید؛ اثر فوق‌العاده استاد حسین علیزاده. به امید روزهای رهایی و پروازمان ...

تاریخ ارسال: شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 07:08 ق.ظ | نویسنده: شهاب | چاپ مطلب 0 نظر

این بادبان‌های نازنین

بادبان‌ها در کشتی‌ها نقش بسیار مهمی را ایفا می‌کنند. آنها از نیروی باد برای حرکت دادن کشتی استفاده کرده و بر اساس مهارت ناخدا پیشران این حرکت جهت‌دار به سمت مقصد می‌شوند. هر کشتی بزرگ برای حرکت نیاز به تعداد زیادی بادبان دارد.

 

انسان‌ها در طول زندگی‌شان نیازمند نیروهای محرکی برای پیشرفت‌اند؛ علاوه بر آن اوضاع همیشه آرام و بدون مخاطره نیست و ممکن است در مقاطعی از زندگی با توفان مواجه شوند. طبیعتا در آن وضعیت باید به فکر چاره افتاد تا مانعی برای واژگونی‌های ولو مقطعی پیدا کرد. افکار و اعتقادات و تکیه‌گاه‌های فکری و معنوی انسان‌ها احتمالا پایه‌ای‌ترین و در عین حال مهم‌ترین نقش را ایفا می‌کنند اما انسان‌های اطراف نیز اهمیت زیادی خواهند داشت. دوستان خوب، گوهرهای گرانبهای زندگی هر فرد هستند. آنها می‌توانند در شرایط دشوار حامی و ناجی او باشند. قوت و قدرت انسان‌ها از نظر روحی و فکری هر اندازه بزرگ هم باشد، نیاز به حامیانی در کنار خود دارند: قابل اعتماد و دلسوز و دانا.

 

اگر در زندگی‌تان اینگونه دوستانی دارید بسیار خوشبختید؛ آنها بادبان‌های خوبی برای زندگی شما هستند؛ قدردان‌شان باشید و سعی کنید محبت‌هایشان را جبران کنید.

پی نوشت: شهید مطهری در کتاب حکمت‌ها و اندرزها می‌گوید : "مثل اهل ایمان در دوستی متبادل و عاطفه مـشـترک، همانا مثل یک پیکر است که چون عضوی درد می گیرد، سایر اعضای بدن بی قراری و هم دردی می کنند، درجه حرارت بدن بالا می رود و تب عارض می‌گردد، استراحت و آسایش از تمام بدن رخت برمی بندد، بی خوابی پیدا می‌شود."

 

برچسب‌ها: دوست
تاریخ ارسال: جمعه 4 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 01:00 ق.ظ | نویسنده: شهاب | چاپ مطلب 1 نظر

به استقبال آینده می روم

کار زیاد دارم و آنها را اولویت‌بندی کرده‌ام. بعضی‌ها را فعلا گذاشته‌ام کنار تا به مهم‌ترها برسم. بعضی روزها اما انگیزه ها ته می‌کشند. آنقدر که گپ و گفت با خانواده، تماشای فیلم، خواندن کتاب یا حتی دیدن مادربزرگ‌ها یا سایر اقوام هم ترمیمش نمی‌کند. روزگار سختی است. بخشی از شرایط تحت کنترلم هست و بخشی دیگر نیست. سعی می‌کنم آینده‌نگری‌ها و کمال‌گرایی‌های افراطی را از صحنه زندگی‌ام حذف کنم. انرژی‌هایم بهینه مصرف نمی‌شوند. بخشی‌شان هدر می‌رود و مطابق میلم نیست. اما امیدوارم. خیلی امید دارم و خوشبینم. به آینده مخصوصا. به نظرم آینده روشن روشن است. آنقدر که در رویا هم نتوانم پیش‌بینی‌اش کنم. ولی به همان اندازه هم فکر میکنم مسیر سختی است. امید دارم با تحمل سختی‌ها به غیرممکن‌ها برسم. یاد خدا خیلی آرامم می‌کند. بیش از قبل.

شاید برخی اتفاقات برای محک زدن ایمان انسانهاست. برای اینکه بفهمند رابطه‌شان با خدا را باید تقویت کنند.

من هستم و روزهای باقیمانده. روزها و ماه‌های مهمّ مهم. روزهایی که باید خاص باشند، شورانگیز و پر از تلاطم. به استقبالش می‌روم با امید و انرژی. با توکل بی انتها به خداوند بزرگ.

 هیچ ابایی از امواج متلاطم دریای زندگی ندارم اگر خدا کنارم باشد یا بهتر بگویم من کنار خدا بمانم.


از سری یادداشت های شخصی من – 16 دی ماه 95

تاریخ ارسال: چهارشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1396 ساعت 01:58 ب.ظ | نویسنده: شهاب | چاپ مطلب 0 نظر

برای آنان که سردشان است

آنجا نبودیم ولی برایتان گریستیم ...


از وقتی زلزله آمد با عده‌ای از دوستان در تکاپو هستیم کاری بکنیم. درباره زلزله بم شنیده بودم حضور بدون برنامه و پشتوانه افراد نه تنها کمک کننده نبوده بلکه حتی موجب اخلال در روند امدادرسانی شده است بنابراین تصمیم گرفتم حضوری در محل نباشم ولی با برخی از برادران قابل اعتمادمان در ایلام لینک شدیم. 

چند نفریم که وجه نقد جمع می‌کنیم و برایشان ارسال می‌کنیم. دیروز چند بار تلفنی حرف زدم با دوستانمان و بحث بر سر این بود که چه اجناسی بخریم و ارسال کنیم. باور کنید متعجبیم از این حجم از سوء مدیریت و نبود هماهنگی بین نهادهای مسئول. گویا برای جمعیت 30 هزار نفره 50 هزار چادر توزیع کرده‌اند و انبارهایشان هم پر است اما هنوز عده‌ای از مردم شب‌ها جایی برای خوابیدن ندارند. هیچ می‌فهمید این یعنی چه فاجعه‌ای؟

یعنی توانایی حل بحران برای 30 هزار نفر جمعیت وجود ندارد در حالی که حجم کمک‌های مردم بی سابقه و ستودنی است. از طرفی ارسال چادر جدید از سوی مردم در صورتی که امروز چادرهای هلال احمر به افراد باقیمانده می‌رسید یعنی هدر رفتن کمک‌های مردمی. بنابراین تصمیم گرفتیم چراغ نفتی (والور) بخریم و ارسال کنیم. محموله‌ها به امید خدا امشب یا فردا صبح به دست مردم با توزیع دوستانمان خواهد رسید. 

امروز چند پیام دیدم از خانواده‌هایی که دیشب را هم بدون چادر سپری کرده‌اند. چقدر تلخ بود؛ خانواده‌ای که 6 دختر بودند با یک مادر مریض و دیشب را بدون چادر سپری کردند. شرمنده‌ایم خواهران عزیزمان. ما آنجا نبودیم ولی برایتان گریستیم... .


پ ن: امیدوارم وضعیت توزیع چادر امروز به درستی جلو رفته باشد و امشب کسی بدون چادر نماند.

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 25 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 09:24 ب.ظ | نویسنده: شهاب | چاپ مطلب 0 نظر
( تعداد کل: 50 )
   1      2     3     4     5      ...      8   >>
صفحات